من اینجا بس دلم تنگ است ...
و هر سازی که می بینم،
بد اهنگ است...
بیا ره توشه برداریم
و قدم در راه بی بازگشت
بگذاریم
و ببینیم اسمان هر کجا ،
ایا همین رنگ است ؟


ا






دیگر این پنجره بگشای که من

به ستوه آمدم از این شب تنگ

دیرگاهی ست که در خانه همسایه من خوانده خروس

وین شب تلخ عبوس می فشارد به دلم پای درنگ

دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه

پشت این پنجره بیدار و خموش مانده ام

چشم به راه همه چشم و همه گوش

مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم ...

محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم

مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ

آری این پنجره بگشای که

صبح می درخشد پس این پرده تار

می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس

وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس

بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار

خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ

** این یکی از قشنگترین شعرهایی هست که از دبیرستان حفظ کردم و بندی که آبی کردم رو خیلی دوست دارم

** هوشنگ ابتهاج درگذشت

دیر نیست



نـوشــته شده در: چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۱ | 8:12 | به قلم: سمیه |